به یاد دوست

 

ای عبور ظریف

بال را معنی کن 

تا پر هوش من از حسادت بسوزد

ای حیات شدید !

ریشه های تو از مهلت نور آب می نوشد.

آدمی زاد _ این حجم غمناک_

روی پاشویه ی وقت 

روز سرشاری حوض را خواب می بیند

ای کمی رفته بالاتر از واقعیت!

...                                                  (اینجا پرنده بود _ سهراب )

آهنگ زندانی 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط منیره بابا نظرات () |

با همه علاقه ای که به این خونه دارم ولی دیگه اینجوری نوشتنم نمیاد .

انگاری اینقده گفتم و گفتم و گفتم که همش ته کشید ... نه که حرفام تموم شده باشه نه ! ....ما هستیم تا هستیم .

ولی نه که ما به اثاث کشی و تحولات یازده ماهه در خانمانمان عادت داشتیم، الانا دلم برای کارتن و کامیون و خاورم تنگ میشه ... اینه که یه مدته یه جوره دیگه تو خونه قبلی هستم .

راستش چون نوشته های اون خونه نه قابل اثباته ، نه قابل شرح و بسط و بحث و دفاع، لاجرم کامنتدونی رو بستم . در واقع بیشتر برای خودم مینویسم که ببینم کجا هستم . یعنی کجا بوده ایم و کجا هسته ایم .نوشتنش  برای خودم مفیده. اینقده که صب مینویسم و شب جا به جاشون می کنم ... کم و زیادشون میکنم و بالاخره موجی دامن کشان میره و میاد ... 

اما بد ندیدم آدرس این پست http://booyedoost.blogfa.com/post-84.aspx رو اینجا بذارم . اگه حوصله داشتید سر بزنید . 

اولین پست از این سری این  http://booyedoost.blogfa.com/post-71.aspx هست و باقی بازمانده از خانه قبلی ... 

غیبتم رو تو خونه های گرم تون ببخشید . از گودر میخونمتون . نمیشه نخوند ...یعنی این اعتیاد ترک دادنی نیست . 

زنده باشید و سرفراز .

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط منیره بابا نظرات () |

امروز تولد نازنینه .

باز بیخوابی ها امونم ُ بریده 

دیگه نتونسم تو آشپزخونه سرپا وایسم 

گفتم یه خورده خستگی در کنم ... ظهر مهمون دارم .

اینجا تولد گرفتن چه راحته ... اصرارم بیفایده است ،

نازنین میخواد تی شرت بپوشه و ساق شلواری ... میگم پس سرافون خوشکلت چی ؟

میگه نمیخوامش ... شانس آوردم نخواست خیلی اَ لَ مُد باشه ،

ننشست ساق شلواریشو سولاخ سولاخ نکرد .

دیگه شرایطه دیگه ... عوض شده .

پارسال که یه خورده کارمون گیر کرده بود ، کار اقامت مون ، بیهوا برگشت گفت :

میشه منو به یه خونواده آلمانی بسپرین ؟ دیگه نمیخوام برگردم مدرسه های ایران.

خیلی حرفش سنگین بود . ولی واقعیت بود. مدرسه ای که بتونه یک هفته تعطیلات

بهاری، بچه رو بکشه سمت خودش ، آدمُ بی پدر مادرم میکنه .

اونم برای دختری که از معلم مهربون کلاس اولش وقتی تهران بودیم شاکی بود

چون که خانوم معلم همکلاسی شو برای تنبیه ،گوشه کلاس وایسونده بود . و نازنین

از این که اون همون گوشه ایه که سطل زباله هم همون جاست رنج می برد و از معلم

بدش اومده بود. 

وقتی با یه قابلمه آش رشته رفتم که خانوم معلم رو برسونم تا در خونه اش و 

کم کم تفاوت نازنین رو با باقی بچه ها بگم ، انتظار داشتم انرژی بیشتری صرف کنم

تا خانوم معلم متوجه بشه . ولی شکر خدا معلم بسیار فهیمی بود و 43 تا شاگرد 

سالیانه نتونسته بود عشق معلمی رو ازش بگیره . بدون آش رشته هم کارم راه 

می افتاد . ولی معلم کلاس دوم رو نمیشد با یک گالن عسلم قورت داد .

و کلاس سوم ...و اینجا که وقتی از معلم به خاطر زحماتش تشکر کردم خانوم معلم

داشت بال در می اورد و دوستم گفت اینها عادت ندارند از اولیا تشکر بشنوند تو هم زیاد 

تشکر نکن . وظیفه شونه !

خب این همه تفاوت دیگه برای آدم دین و ایمون نمیذاره چه برسه به پدر مادر.

من بچه مو درک می کنم . برای همین اون روز بهش گفتم : یه کار ساده ای هم

میتونی بکنی .. مثلن وقتی کتک میخوری یا دعوات میکنم می تونی با صدای بلند

گریه کنی ، بعد میان تو رو از من میگیرن ، می برن میدن به یه مامان بهتر ...

بچه ام شاخ در آورد ، ولی فهمید چه گندی زده وخیلی سعی کرد بی رحمی شو جبران

کنه منم بیشتر از یکی دوبار به روش نیاوردم

ولی تو دلم گفتم : نازنینی که یه روزی ریاضیدان بزرگی میشی!!

تو به ژن اعتقاد داری مادر ؟

من به مغیّر الژن هم اعتقاد دارم ... اگر نکنم با تو آن که باید و شاید ، من نیستم !

بازم تو دلم گفتم : ابله مادری که دل ببنده به المال و البنون و همزمان دست و پای !

و اما امروز باید همه تلاشمو بکنم ... وکیل حقوقی مون برای مشکلمون راه حل

های خوبی پیدا کرده  ولی مستلزم اینه که با برنامه ریزی بهتر و بیشتر برم دنبال

آینده بچه هام . تا دیگه بچه ام مادر دیگه ای  رو حتا برای کسری از ثانیه به من ترجیح نده .

نازنین پرستو  برای تولدش نوشته

من هم براش هدیه نوشتم  ... ادامه مطلب هدیه نوشته کادوی بیست سالگیشه .

.....

برم به فردای بچه هام برسم

                                                                                                bis bald

                                                                                               Tscüüüüs  

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط منیره بابا نظرات () |

های دویـــچلند!  

پیچیده نیسم 

من تو اوضاع پیچیده کاری از دست بر نمیاد .

جز اینکه سبک تر از ساده ، رد شم از کنارش . 

دویچلند اما تو پیچیده شدی  . دوستت دارم ... حتا بروکراسی تو . 

حتا زونکن های به صف شده ی توی انباری تو ... 

چون اینا همونیه که نداشتیم و نداشتیم و نداشتیم ... 

اومدیم تا داشته باشیم . ولی قرار نبود منو درگیر کنی !! 

من حوصله کارای اداری مداری ندارم . 

از کنارت رد بشم برنمی گردم نیگات کنما ! 

دلبستن برام کاری نداره ... وقتی ارزش داری چرا که نه !

ولی دلکندن هم برام آسونه ها !! اینو نمی دونستی ؟ 

اینقد منو درگیر کارای خودت نکن ! اعصاب مصاب ندارما

عطای اقامت  رو به لقایت ببخشم ؟ آره ؟ تو اینو میخوای ؟

نکن با خودت دیوانه ! 

مگه چند تا از من اینجا داری ؟ 

 والا به خدا نخواستیم دلتو بسوزونیم ولی زیادی هم که نازتو میکشیم لوسی رو از حد میگذرونی که !

...

مدتیه پاشنه بلند نمیپوشم . اسپرت لژ دار .سورمه ای با لژ آبی آسمونی .

مثل قدم برداشتن تو آسمون میمونه . چرا زودتر از شرّ پاشنه خودمو خلاص نکردم ؟

دلم میخواد تا فرصت هست عرض راین ُ از روی میله ی افقی حفاظ پل طی کنم .

با دستای باز و چشمای باز... بالانس .

اگرم بیافتم آب که ترس نداره

اما ترس از ارتفاع لذّت شیرجه رو همیشه ازم گرفته . 

با همه ی اینا :

خدای منیرم ! از مقدار کافیٍٍ تستسترونی که برایم پیش بینی کردی سپاسگزارم 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ توسط منیره بابا نظرات () |

بم میگه : صُب کار شدی ؟ این برای تعطیلات بهاری جواب میده اما از دوشنبه  من زودتر

از توپا میشم و میرم مدرسه . بعد از تعطیلات شب کار شو ...

بش میگم : بوسیدن بچه های هیچی ندار وقتی هنوز خوابند ، عذر خواهیٍ دلچسبیه ناجنس !

بش میگم : عذر خواهی کردن وجود میخواد و برای بعد از اشتباه کردن آفریده شده 

بش میگم : روی وجودت کار کن ... 

بم میگه : چرا اذیت کردنٍ تو اینقده می چسبه ؟

*****  

ساعت 6 صب بود .بعد از 25 ساعت کشتی گرفتن سرانجام  برنده شد.

سرخ و از سر تا پا سیــــبیـــلو . خیلی زشت بود . 

یه بند جیغ می زد . هنوز پرستار نیومده و آموزش نداده خودش شروع کرد به شیر خوردن . 

پرستاره اومد پرسید مشکلی نیست؟  بلده ؟ گفتم این مهلت نمیده من با وضعیت جدید خو کنم . 

خنده ام میگره و  نمی تونه خوب میک بزنه ،واسه همین جیغ میکشه. وگرنه مشکلی نیست .

پرستار گفت این پسر ٍهمون آقاهه است که بیرون وایساده ؟ گفتم از کجا فهمیدی ؟ گفت از سیبیلاش .

( هیچ یک از پرستارای  ایران در تشخیص هویت مهارت چندانی ندارند ... شوهرم خوشکله) 

***

حدود سه سالش بود . قبل از اسباب اثاثیه خونه رسیدیم به خونه ی اجاره ای شهسوار .

نمی دونم یه میخ اندازه یه سیخ ُ از کجا گیر آورده بود . وایساده بود کنار پریز برق و نگاش خشک شده 

بود روی نوک تیز میخ .جنب نمی خورد .  بش گفتم پسرم میخُ نکنی تو پریز ! برق می گیرت تا !!

بدون اینکه تکون بخوره ، گفت : گٍــــــــــلٍـــــفت! 

هنوزم  وقتی ، کار از کار میگذره ، ما هم میگیم : " گلفت ! " 

***

شانزدهمین  گردش  نو جوانم به دور خورشید کامل شد .

پا گذاشته تو هفده . 

دیگه تموم شد : قد و بالام کوتاهه ... چشم و ابروم سیاهه ...

قد وبالاش بلنده ... صداشم با این تلفظ های  درشت آلمانی، کلفت تر به گوش میرسه. 

روزگار هم  با مادرش هم دست شده ، فصلٍ کودکیش ُ درز گرفته.

و بالاخره خیلی زیادی زود، مردی شده برا خودش . اینقد که وقتی با هاش میرم مدرسه ی نازنین 

گمون می کنن بابای دخترمه . بعد که من ذوق ناک ,منتظر می مونم تا بم بگن خانوم چه خوب موندی...

میگن :   نه بابا !!! چه برادری!  اینهمه مسئولیت پذیر  و مهربون !!  ندیده بودیم ! 

میگم اختلاف فرهنگی چقد ؟! 

( کادر آموزشی کل مدارس دویچلند عقل درست حسابی ندارن ، آخه به پسرم میاد یه

بچه همسن دخترم داشته باشه ؟! فاشیست َن دیگه ...)

                                                   شانزدهم / آپریل / دوازده /کÖلن

*********************

یادمــ..آمد نوشت :

توی این تعطیلات بهاری چند تا فیلم خوب از پارادیزوی کوچک  یافتم 

که خواندن شرح و نقد و برداشت شخصی نویسنده ، و دیدن شان بسی ارزشمند بود.

اگه مث من ندونستن آخر فیلم ، براتون مهمه ، توصیه میکنم ، آخراشو نخونید فیلما رو

انتخاب کنید و ببینید و بعد تا اخرش بخونید. اگرم قبلن فیلما رو دیدید با خیال راحت بخونید .  

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط منیره بابا نظرات () |

قرارم با خودم آن نبود که با تو بود 

به تو گفتم فراموش می کنم        

با خود گفتم فراموشی را

به  تو گفتم باور می کنم            

با خود گفتم زهی باور !

به تو گفتم بی تو نیستم            

با خود گفتم چرا که نه

به تو گفتم دروغ نگو                

 با خود گفتم نه آن قدر کوچک که شک کند

به تو گفتم تو هستی دلیل آشیانه ام

با خود گفتم طفلک جوجه ها 

قرارم با خودم این نبود که شد 

بد بودنم ، نبودنت را چاره بود

راه گریزم را بستی خوبٍ من .

بیچاره دلم ...

                              دهم / آپریل/2012  ، کÖلن.  باز نیستی تو...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٢ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط منیره بابا نظرات () |

یادمه وقتی مادرم چهل ساله شد ، دلم گرفت .اینو  بهش نگفتم .  

نُه سالم بود . یعنی تفاوت سنی من و دخترم . 

 به چینهای گوشه چشماش نگاه می کردم . به دستاش ...

به کمرش ... به قدش ... مادرم قد بلندی داشت ... به نظرم کمر دردش قدّشو کوتاه

کرده بود . نگران بودم یه روزی از کمر دردش خدای نکرده بمیره .

چقدر از بی مادری می ترسیدم .

چرا اینقده چهل عدد بزرگی بود برام ؟ 

 

*دیروز یکی از بچه های خوب وبلاگ یکی از عکسامو  یه خورده دگرگونه کرد و 

 برام ای . میل کرد . وقتی نیگاش کردم خیلی تعجب کردم ... عکسم شده عینهو 

خانوم جون سارا ... مادرٍ مادرم . زن مغروری که گوشه نشین خونه شد تا آخرین روز.

وقتی می رفتیم بش سر بزنیم همینجوری نیگامون می کرد . 

از ارتفاع پایین تر ... 

قدش کوتاه شده بود .اندازه سرش به عرض شونه هاش نمی اومد .

گردن کشیده اش ... 

اون همه غرور و طمطراق ... 

...

پسرم که این عکسو دید گفت: شبیه مادرجون ثریا شدی مامان .

گفتم  جرأت داری جلو بابا کریم اینو بگو ... به نظر بابام هیچ کدوم از دختراش 

جوونی خانوومشو به ارث نبردن . 

من که از نظر بابام بی بهره ترینم .. اینقد که تا می اومدم به ظاهر قد و بالای

پرزیدنت دُکی انتقاد کنم ، میگفت :خودتو توی آیینه دیدی دخترم ؟ انگاری نون رو  بالا نگه داشتن تو رو پایین ... ( فاچرخستندری ) 

هنوزم بیشتر از دوری من ، نگران لاغریمه ... قربونش برم نمی دونه بدون باشگاه و ورزش مرتب و بابرنامه، چاق نشدن چقده سخته . 

الانا مامانم قدش خیلی کوتاه شده ... چشماش کوچیک شده ... دلم براش تنگ شده . 

 

*اینا رو گفتم که بگم : شاید عقرب، قمر ما رو خورده باشه ... شاید سرمایه زیادی رو

از دست داده باشیم . شاید یک سال اندازه ده سال از رفاه و امکانات عقب مونده باشیم

شاید اصن جور نشه که اینجا ادامه بدیم . شاید مجبور به سخت تر از اینا بشیم 

اما تا روی پاهای خودمون هستیم و می تونیم شوهر مونو بفرستیم باشگاه 

تا در عرض بیست و چند روز ،خوش تیپ بشه، اینقد که بیشتر بره جلو آیینه

و کمتر فک کنه توی ماه گذشته چقد از سرمایه دود شده رفته فضا ...

پس تندرستی دم دست ترین آرمانیه که میشه براش تلاش  کرد .

پیری و کوری و ناتوانی خبر نمی کنه .

پس غر نمی زنم . منتظر می مونم تا ببینم چی پیش میاد . 

گور بابای حساب پس انداز ...

****

جغله ! بت نمیگم از این شوخی خوش حال شدم یا ناراحت. 

برای یه جوان دم بخت بد نیست یه خورده فک کنه ببینه شریک زندگیش ممکنه چی فک کنه راجع به شوخیاش ...

تمرین کن جوجه ! قلب

....................

فردایش نوشت :

بهار بیا مسابقه ... ببینیم کدوم مون زودتر سوء تغذیه می گیریم (:  (:  (:

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط منیره بابا نظرات () |

...تردیدی رهایم نمی کند: 

عصر دیروز کلاس جبرانی کُر داشتیم ... خانه "دیتا هُف "  معلم زبان آلمانی، همسر "قه ناته هُف " معلم دوره ی پیش .

شکوفه های درشت گیلاس ،جلوی در ورودی خانه ی قدیمی شان نگاهم را کشیدند تا خودشان.

سفید مایل به صورتی ...

هروقت لابلای گفتگوها و آموزش فرصتی دست داد جلوی در بودم و قاب شیشه و تماشا ...

      دلداده گی این دو معلم به هم دیدنی است 

داشتن سه فرزند موفق و دانشگاهی تقریبن کم نظیر است 

خانه با همه سادگی اش...مبلمان با همه کهنگی...چیندمان با همه ی کم سلیقگی میان این همه گرمای دل و چشم ، خواستنی بود.

کوزه و کاسه های گٍلی، با رنگ بازیهای "قه ناته" که جایی را از تابلو بی بهره نگذاشته بود ، خوب می آمد.

هرچه گشتم ؛ دسترنج استادکاران میناکارٍٍ اصفهان را اما میانشان نیافتم

تا اینکه برای آماده کردن چای زعفران ایرانی رفتم آشپزخانه 

افسوس ! نمی شناسند میناکاری ما را لابد ...

وگرنه گوشه طاقچه مطبخ ... سه بشقاب روی هم !!!

 

     تماشای دلداده گی ایندو ...

(دل "خودم" برای "خودشم" تنگ میشود ... تا برسم خانه.)

هدیه ی مهرٍ بی دریغ ... از آبیٍ چشمان یکی به دیگری ...

بوسه های از دور و نزدیک

وطنازیٍ در خورٍ زن و  دلقک بازیهای جذّاب این مرد ...  

و هنگام خداحافظی خانم معلم صدایمان می زند که :

درخت ما را دیده اید ؟ درخت گیلاس ژاپنی ... هدیه ازدواج من و دیتا از طرف بچه ها .

پرسیدیم : سالگرد ازدواج ؟

گفت: نه ! ازدواج ... چهار سال پیش ... پسر و دختر بزرگم بچه های من هستند

و کاترین این دختر کوچکتر ، بچه ی دیتا. 

خدای من ! شما هم ؟!!! 

پس چرا کاترین اینقد شبیه توئه قه ناته ؟!!!

***

از دیروز عصر پرسشی رهایم نمیکند :

چه مردی میتواند از همسری مثل "قه ناته " دست بردارد ؟

چگونه زنی، تَرکٍ همسری مثل " دیتا " را تاب می آورد ؟

از دیروز عصر تردیدی رهایم نمی کند :

یعنی " خودم "  و " خودشم "  هم اگه این همه از هم دور نبودیم الان از هم جدا شده بودیم ؟یا الان اینقده همو نمی خواستیم ؟ 

یعنی باید نبود تا بود ؟! 

***

این نوشتار هیچ ربطی به بهارگریزی ام ندارد 

گور بابای چهچه و شرشره و زرد و سفید و صورتی ... 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٦ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط منیره بابا نظرات () |

Design By : Night Melody